____[Stirring Ashes]____
تـکـاپـوی خـاکـسـتـر ²⁸
تکاپوی خاکستر: پارت 28
ویو بل:
داشت با ذوق به سمتم میومد...
اما قبل از اینکه اون بهم برسه یه مرد دیگه بهم پیشنهاد رقص داد...
و خب اگر به زنی پیشنهاد رقص بدن در صورتی که مجرد باشه و متاهل یا نامزد نداشته باشه حق رد کردن درخواست رقص رو نداره...
پس به اجبار مجبور به قبول درخواستش شدم...
البته بهتر هم شد اینطوری به خوبی فاصلهامو با کوک حفظ میکردم...
اون مرد با نگاه های خیلی چندشی براندازم میکرد جوری که دلم میخواست یه مشت حواله(درسته؟😂) صورتش کنم...
ولی خب چه کنم..
به اندازه کافی حرف پشت سرم میزدن..
در همین حین متوجه سنگینی نگاه های جونگ کوک شدم...
با حرص و عصبانیت بهم چشم دوخته بود...
و یه جورایی انگار دلم براش سوخت...
هعییییی
حتی یه بار هم به چشم های اون مرد نگاه نکردم...
حتی نمیدونستم اسمش چیه..
هر بار شروع میکرد سر بحث رو باز کنه سرد جواب میدادم تا ادامه نده..
چون واقعا حوصلهشو نداشتم
با نگاه های چندشش سر تا پام رو نگاه مینداخت
حالم از این مردا بهم میخورهههه
یاد الکساندر میوفتم
اونم همیشه چشمش دنبال زن ها بود و نگاه هاش به همین چندشی بود.
بالاخره به هزار بدبختی این رقص کوفتی تموم شد...
فقط به سرعت به یه نقطه رفتم که تو چشم نباشم تا دوباره یکی بهم پیشنهاد رقص نده..
اینقدر خسته شده بودم که دوست داشتم گریه کنم.
آخه جشن دیگه چه کوفتیهههه
فکر کنم تا الان الیزابت و تهیونگ حدودا 10 باری رقصیدن و خوش و بش کردن..
الیزابت اینقدر تو کف تهیونگ رفته که نیشش بسته نمیشهه
تهیونگ هم بدتر از الیزابت
واقعا براشون خوشحالم
اولین باره میبینم الیزابت با یه مرد اینقدر صمیمی شده و گرم گرفته
حدودا یه ساعتی میشد که کوک رو ندیده بودم
آخه طبیعیه به عنوان پادشاه آینده یه مملکت اینطوری یهو غیبت بزنه؟
ترسیده بودم که شاید اتفاقی براش افتاده باشه
ولی کاری هم از دستم بر نمیومد..
از شدت خستگی دیگه تحمل این جشن کوفتی رو نداشتم و به سمت اتاقم رفتم...
با همون لباس های جشن روی تخت ولو شدم
آروم آروم چشمام داشت گرم میشد که کوک هراسون وارد اتاقم شد
-ش..شاهزاده چیزی شده؟
+.....
#رمان #فیک #تکاپوی_خاکستر #بل #جونگکوک #Stirring_Ashes
تکاپوی خاکستر: پارت 28
ویو بل:
داشت با ذوق به سمتم میومد...
اما قبل از اینکه اون بهم برسه یه مرد دیگه بهم پیشنهاد رقص داد...
و خب اگر به زنی پیشنهاد رقص بدن در صورتی که مجرد باشه و متاهل یا نامزد نداشته باشه حق رد کردن درخواست رقص رو نداره...
پس به اجبار مجبور به قبول درخواستش شدم...
البته بهتر هم شد اینطوری به خوبی فاصلهامو با کوک حفظ میکردم...
اون مرد با نگاه های خیلی چندشی براندازم میکرد جوری که دلم میخواست یه مشت حواله(درسته؟😂) صورتش کنم...
ولی خب چه کنم..
به اندازه کافی حرف پشت سرم میزدن..
در همین حین متوجه سنگینی نگاه های جونگ کوک شدم...
با حرص و عصبانیت بهم چشم دوخته بود...
و یه جورایی انگار دلم براش سوخت...
هعییییی
حتی یه بار هم به چشم های اون مرد نگاه نکردم...
حتی نمیدونستم اسمش چیه..
هر بار شروع میکرد سر بحث رو باز کنه سرد جواب میدادم تا ادامه نده..
چون واقعا حوصلهشو نداشتم
با نگاه های چندشش سر تا پام رو نگاه مینداخت
حالم از این مردا بهم میخورهههه
یاد الکساندر میوفتم
اونم همیشه چشمش دنبال زن ها بود و نگاه هاش به همین چندشی بود.
بالاخره به هزار بدبختی این رقص کوفتی تموم شد...
فقط به سرعت به یه نقطه رفتم که تو چشم نباشم تا دوباره یکی بهم پیشنهاد رقص نده..
اینقدر خسته شده بودم که دوست داشتم گریه کنم.
آخه جشن دیگه چه کوفتیهههه
فکر کنم تا الان الیزابت و تهیونگ حدودا 10 باری رقصیدن و خوش و بش کردن..
الیزابت اینقدر تو کف تهیونگ رفته که نیشش بسته نمیشهه
تهیونگ هم بدتر از الیزابت
واقعا براشون خوشحالم
اولین باره میبینم الیزابت با یه مرد اینقدر صمیمی شده و گرم گرفته
حدودا یه ساعتی میشد که کوک رو ندیده بودم
آخه طبیعیه به عنوان پادشاه آینده یه مملکت اینطوری یهو غیبت بزنه؟
ترسیده بودم که شاید اتفاقی براش افتاده باشه
ولی کاری هم از دستم بر نمیومد..
از شدت خستگی دیگه تحمل این جشن کوفتی رو نداشتم و به سمت اتاقم رفتم...
با همون لباس های جشن روی تخت ولو شدم
آروم آروم چشمام داشت گرم میشد که کوک هراسون وارد اتاقم شد
-ش..شاهزاده چیزی شده؟
+.....
#رمان #فیک #تکاپوی_خاکستر #بل #جونگکوک #Stirring_Ashes
- ۶.۷k
- ۰۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط